الشيخ البهائي العاملي

45

كليات اشعار و آثار فارسى شيخ بهاء الدين محمد العاملي ( فارسى )

ور مثال احمقى پيدا شود * ظلمت شب پيش او روشن بود كو ز شب مظلم‌تر و تارىترست * ليك خفاش شقى ظلمت خرست اندك اندك خوى كن با نور روز * ورنه چون خفاش مانى بيفروز عاشق هر جا شكال و مشكليست * دشمنى هر جا چراغ مقبليست ظلمت اشكال زان جويد دلش * تا كه افزون‌تر نمايد حاصلش تا ترا مشغول آن مشكل كند * وز نهاد زشت خود غافل كند عقل ضد شهوتست اى پهلوان * آنكه شهوت مىتند عقلش مخوان 660 و هم خوانش آنكه شهوت را گداست * وهم قلب و نقد زر عقلهاست بىمحك پيدا نگردد وهم و عقل * هر دو را سوى محك كن زود نقل اين محك قرآن و حال انبيا * چون محك هر قلب را گويد بيا تا ببينى خويش را ز آسيب من * كه نه‌يى اهل فراز و شيب من عقل را گر اره‌يى سازد دونيم * همچو زر باشد در آتش او بسيم فى اختلاف العقول عقلها را داده ايزد اعتداد * مختلف اقدار بر حسب مواد شعله‌ها هر يك به حدى منتهى است * مشعلى از شمع جستن ابلهى است پس ز هر نفسى فروغى ممكن است * چون بفعل آيد توانى گفت هست سعى ميكن تا بفعل آيد تمام * ور نه خواهى بود ناقص و السلام سعى و تحصيل است و فكر اعتبار * ترك شغلى كان ترا نبود به كار 670 برحذر بودن ز طغيان هوا * زانكه افتد عقل از آن در صعبها عبرتى گير از چراغى اى غنى * در غبار ابر در كم روغنى هان تو بگشا چشم عبرت گير خود * ساز عبرت رهنماى سير خود امتياز آدمى از گاو و خر * هم بفكر و عبرت آمد اى پسر